تبليغاتX
روزهای دور از خانه

روزهای دور از خانه

من رها 29 ساله به خاطر موقعیت کاری از خانوادم دورم اینجا دلتنگی ها و روزمرگی هامو میگم واسه اینده.

هفته پیش پنج شنبه عصر راه افتادم زنداداشم مهمون داشت دوره خانوادگی

رفتم خوش گذشت همه فامیلارو دیدم بعدش هم برادرزاده عزیزمان بنای ناسازگاری گذاشت و نذاشت ما برگردیم خونه من که در رفتم خواهرم موندش

شبش اومدم خونه مامانم از مغازه اومده بود تا دوازده با هم حرف زدیم خووووووووووش گذشت اخراش چشام بسته بود فقط حرف میزدم تو خواب باش

جمعه صبح هفت ونیم بود مامانم دراتاقو باز کرد گفت بیداری گفتم اره و رفتیم کمکش دلمه برگ موپیچیدنننن

بعدش رفت مامانبزرگمو برد حموم منم رفتم رخاک داداشم و بابام کلی دلم گرفته بود

عصرهم برگشتم

لعنت به موقع برگشت لعنت به بغض

مامانم محبته خالصه وقتی راه می افتم بیام حالم گرفته میشه بد اشکام میریخت من دختر ضعیفی نیستم اما این سری بد دلم گرفته بوددد

همش فکر میکردم که واسه چی رفتم دوراز خانوادم نارااااااااااااااحت ساعت هشت رسیدم اوایل شهر اممممممما ترافیک تا نه تو ترافیک بودم پریدم تو تاکسی بعدم مترووووووو رسیدم خونه ساعت ده بود

یه کولرو تو پارکینگ گذاششتن که بببرن تعمیر واحد بالایی یه گربه بچشو گذاشته اونجا اینقدمیو میکرد صداشم کلفت طفلی پیتر کلی ترسیده بود دوروزه لال شده

امروز ساعت یک جلسه کاری مهمی دارم خدایاااااااااااااااااااا خودت یه جوری حال بده بهم دیگه گناه دارم اینقد از ت خواستم

دیروز عصر با سی سی رفتیم خرید میخاست واسه بی افش که تو دبیه کیف چرم بخره شبش از اون شبا بود که منو بیش فعالی میگرفت

مواد ماکارونیو اماده کردم قورمه سبزیو که از ظهر گذاشته بودم با دمای اروم اماده شده بود گذاشتم تو یخچال خورشت کرفسو اماده کردم برنجو ابکش کردم و کتلت سرخ کردم همشو گذاشتم تو یخچال قارچارو بسته بندی گردم وخونم که تمیز بود فقط سرامیکای اشپزخونرو تی کشیدم بعدهم خوابیدم اما چه خوابی هی بپر بپراز خواب صبحم که از پنج ونیم بیدار باششش

اما روز خوبیه امروز امروزو دوست دارم خیلی

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:4 توسط رها|

تمام اتفاق هايي که دور و بر ما ميوفته، نتيجه ي انرژي هاست.
دوست مون انرژي!
شغل مون انرژي!
همسر مون انرژي!
اتفاقات، دونه دونه، انرژي!


دوستان عزيز قانوني داريم در فيزيک به اسم قانون "دوبروي"!

قانون دوبروي به زبان ساده ميگه که:

هر ذره در حال ساطع کردن مدام انرژي از خود است.


خودکار ، مداد، پرده، بدن من و شما و خلاصه همه چيز در حال ساطع کردن مداوم انرژي از خودشون هستند.


اين انرژي ها چه هستند؟ چه کار مي کنند؟

بحث مفصلي است که تا جايي که به تکنيک هاي موفقيت مربوط ميشه، براتون توضيح ميدم.

بيمارستان ميلاد تهران دوربيني رو خريداري کرده که از انرژي هاي اطراف بدن بيماران تصوير برداري مي کنه و با توجه به تحليل اون انرژي ميشه تشخيص داد که عضو بيمار و گستردگي بيماري چطور هست


در ادامه ويژگي هاله ها را بررسي خواهيم کرد! هاله هاي انرژي انسان دو ويژگي دارند که اين دو ويژگي رو بقيه انرژي ها ندارند.


1) انرژي بدن من و شما قابل هدايت به يک سمت مشخص است.

اگر به چيز مشخصي فکر کنيم انرژي ما به سمت اون چيز مشخص ميره.
خيلي وقت ها ميشه که به کسي زنگ مي زنيم و ميگه
:
- "چه خوب شد زنگ زدي
!"
- " داشتم بهت زنگ مي زدم
!"
- "داشتم بهت فکر مي کردم
!"
- "حلال زاده
!"
- "دل به دل لوله کشي شده!"

و نکته فوق العاده جالبش اينه که من به محض اينکه به شخص خاصي در هر جاي دنيا که فکر کنم انرژي هاي من بلافاصله به سمت اون حرکت مي کنه و بلافاصله به او ميرسد بدون سپري شدن زمان. اصلا مهم نيست که من ايران باشم و طرف مقابل آمريکا باشه. در فيزيک به اين ميگن "جهش کوانتومي".
يعني انرژي ما از زمان عبور مي کند
.
پس به محض اينکه ما به چيزي فکر کنيم انرژي ما پيش او حاضر است
.

يه وقتايي دارين تو خيابون راه ميريد. حس مي کنيد که يکي داره نگاه تون مي کنه. برمي گرديد مي بينيد که واقعا داره نگاه تون مي کنه. شما چطور حس کردي که يکي داره نگاه تون مي کنه؟ قبول دارين کسي که به شما نگاه مي کنه، داره به شما فکر هم مي کنه؟


انرژي اون شخص رو دريافت مي کنيد و نتيجه ي تحليلي که مغز شما از اون انرژي مي کنه، ميشه حس شما. شکل پر رنگ اين رو ميگن "تله پاتي" که آدم ها ياد مي گيرن با تبادل انرژي فکر همديگه رو بخونن.

2) انرژي من و شما مثبت و منفي ميشه ولي انرژي اجسام هميشه خنثي است.

اگر ما حالمون خوب باشه، اگر آرام باشيم، اگر داريم مهر ورزي مي کنيم، اگر داريم لطفي مي کنيم، اگر داريم دعا مي خونيم

انرژي ما مثبت است.

اگر حالمون بد باشه، اگه داريم غر ميزنيم، اگه داريم بد و بي راه ميگيم، اگه عصباني هستيم، اگه استرس داريم، اگه نگران هستيم، اگه اضطراب داريم

انرژي ما منفي است.

و اما انرژي اجسام خنثي است ولي انرژي من و شما ميتونه انرژي اجسام رو هم مثبت و منفي بکنه.


آدم هايي که مثبت هستن (فکر هاي خوب مي کنن – روحيه عالي دارن) انرژي شون مثبت است.

آدم هايي که منفي هستن (روحيه داغوني دارن) انرژي شون منفي است.


يکي از بحث هاي مهم موفقيت اينه که:

تا جايي که ميتوني "از آدم هاي منفي حذر کن"

و تا جايي که مي توني "بچسب به آدم هاي مثبت"

چرا؟

چون انرژي اونها روي من و شما اثر مي گذارد.

آدم مثبت ديدي، چي کار مي کني؟ بچسب بهش!
آدم منفي هم ديدي، در رو!

چون "افسرده دل، افسرده کند انجمني را"

يک ماه با يه آدم غرغرو راه برو، بعد از يک ماه خودت هم راه ميري، غر ميزني.

قديم يه موضوعي بود به نام "مجاورت". اگر عارفي و يا پهلواني بود، عده اي به نام "مريد و نوچه" دور و بر اينها بودن. اين مريد ها و نوچه ها همش حس خوبي داشتن. اين حس خوب به خاطر چي بود؟

به خاطر انرژي فوق العاده مثبت اون عارف و پهلوان!

هاله هاي انرژي در پيرامون دو قسمت از بدن ما تراکم بيشتري دارند.
چشم ها و دست ها.


دوست من زماني که:
- حالمون خوب نيست

- عصبانيم
- غر ميزنيم
چشم هاي ما دروازه ي انتقال انرژي منفي اند.


دوست من وقتي حالت خوب نيست حق نداري وارد خونه بشي.

به محض اينکه شما با حالت منفي وارد خونه ميشي و شروع به سلام کردن به ديگران مي کنيد، انرژي منفي رو از طريق چشم هاتون به اعضاي خونه منتقل مي کنيد. نتيجه اين ميشه که نيم ساعت بعد يا داريد ميزنيد تو سر همديگه يا هر کدوم خسته و کوفته و داغون يه گوشه خونه ولو شديد!

اول کيسه زباله انرژي هاي منفي رو بذار پشت در، بعد وارد شو.


يه خانمي در تهران تعريف مي کرد مي گفت:
"
من تو خونه مون يه دونه گلدون داشتم و اين گلدون رو خيلي دوست داشتم. يه سفر 4 ماهه پيش اومد که من مجبور شدم برم آمريکا و به خواهرم گفتم که من که ميرم مسافرت تو هر روز بيا و اين گلدون رو آب بده. خواهرم هم قبول کرد. من رفتم سفر و اومدم ديدم گلدون خشک شده! من به خواهرم ميگم تو گلدون رو آب ندادي و اون ميگه به خدا آب دادم
!
"
من گفتم
:
"
من حق رو به خواهرتون ميدم. قول ميدم که به گلدونه آب داده
.
"
بعد از خواهرش پرسيدم
:
"
خانم محترم، از خونه تون که بيرون ميومدي و يه مسافت طولاني رو مي رفتي که بري و يه گلدون رو آب بدي، خداييش چپ چپ گلدونه رو نگاه نمي کردي؟

"
خواهرش گفت: "دقيقا يه همچين حالتي داشتم."
گفتم "شما با انرژي منفي چشمت، گل رو خشک کردي
!"
 

عکس اين هم صادق است.
وقتي حالمون خوبه، چشم هاي ما دروازه انتقال انرژي هاي مثبت است
.
وقتي حالتون بده، به عزيزاتون نگاه نکنيد
.
وقتي حالتون خوبه، تا مي تونيد به عزيزاتون نگاه کنيد.


هلند بزرگترين صادر کننده ي گل جهان است. دانشمنداي هلندي تستي رو انجام دادن. بچه هاي مهد کودکي رو بردند در مزارع گل و گفتن شما در بين مسير هايي که بين رديف هاي گل وجود داره بازي کنيد و راه بريد و بدويد ولي به گل ها صدمه نزنيد.


ديدند جاهايي که بچه ها رو بردن و بچه ها اونجا بازي کردند، گل هاي اونجا هم با نشاط تر شدند و هم شاداب تر، و زود تر هم رشد کردند. نتيجه ي تحقيقات شون رو به دولت هلند اعلام کردند.


هلند بخشنامه اي رو داد به مهد کودک ها که هر مهد کودک موظف است هفته اي يک روز، مهد کودک رو تعطيل کنه و بچه ها رو ببره در مراکز پرورش گل و بچه ها اونجا بازي کنن.

دوستان عزيز، چشم هاي ما اگه حالمون خوب باشه، دروازه ي انتقال انرژي مثبت است و اگر حالمون بد باشه، دروازه ي انتقال انرژي منفي است.


و اما چشم زخم چيست؟

وقتي ما از درون حالمون خراب و از بيرون مي خوايم نشون بديم حالمون خوبه، نتيجه چيزي ميشه به نام چشم زخم!

مثلا:
من يه نوزاد دارم، هر چي ميدم ميخوره، لپ از لپ دونش نميزنه بيرون! مثل آدم هاي استخوني. ميرم خونه فاميل. اون ها يه نوزاد دارن هم سن نوزاد من، ولي لپش مثل دو تا هلو! اونم از اين هلو زعفروني ها! ميرم لپش رو ميکشم و ميگم "تپل مپل عمو چطوره؟" ولي تو دلم ميگم "بچه بترکي! چي ميدن تو ميخوري!


وقتي از درون حالتون بد باشه و از بيرون بخوايد نشون بديد که حالتون خوبه، چشم هاي ما منفي ترين انرژي هاي ممکن رو از خودشون ساطع مي کنن.


من 20 ساله کارمند يک اداره ام. همين جور کارمند موندم. پسر عموم 5 ساله اومده توي اون اداره استخدام شده. پسر عموي من پارتي داره توي اون اداره و بعد از 5 سال بهش حکم "معاون مدير کل" دادن! من 20 ساله اونجام ولي هنوزم کارمندم! از اين گل ها ديدين که انقدر بزرگه که آدم پشتش ديده نميشه! يه دونه از اون گل ها ميخرم و ميرم دم در اتاق پسر عمو، در ميزنم ميگم:
"پسر عمو مبارکه! حقت

بود! لياقتش رو داري! خدا رو شکر يکي از خاندان ما به جايي رسيد!"
تو دلم دارم چي ميگم؟ "بميري الهي! حق من رو خوردي!"


زماني که از درون حال مون خراب و از بيرون ميخوايم نشون بديم که حال مون خوبه، چشم هاي ما منفي ترين انرژي هاي ممکن رو از خودشون ساطع مي کنه و اون انرژي منفي يه اتفاقاتي رو رقم مي زند که ما بهش ميگيم "چشم زخم"!


دوستان چشم خيلي قدرتمند است. مرتاض ها يه کارايي مي کنن با چشم! مثلا با چشم به قطاري که داره با سرعت 80 کيلومتر ميره نگاه مي کنن و قطار يه دفعه متوقف ميشه! اين توقف ناگهاني قطار هم چشم زخم است!


پس چشم زخم وجود داره براي رفع اين چشم زخم چه بکنيم؟

بعضي ها ميگن نعل اسب به خودت آويزون کن!
بعضي ها ميگن عينک به خودت آويزون کن
!
بعضي ها ميگن نمک بزار تو جيبت
!
بعضي ها
...
بعضي ها
...
بعضي ها
...


و اما انرژي دست ها

بيشترين مقدار انرژي در دست ها است. بيشترين مقدار انرژي رو اول دست ها دارن و بعد چشم ها. تا به حال کساني رو که انرژي درماني مي کنن ديديد؟

با چي انجام ميدن؟
با دست.
چرا؟

چون بيشترين مقدار انرژي در کف دو دست است.

ما وقتي يه جايي از بدن مون درد مي گيره، روش دست ميزاريم و بعدش هم درد مون آروم ميشه.

در حقيقت خودمون داريم به خودمون انرژي ميديم، بدون اينکه متوجه بشيم!

در آمريکا يه عده نوزاداني رو انتخاب کردن و به مادرها شون گفتن که روزانه حداقل 20 دقيقه اين بچه ها رو نوازش کنيد.
بچه هايي که نوازش ميشدن، نفخ شکمشون، بي تابي هاشون، چيزهايي که بچه هاي کوچک رو در اين سن اذيت ميکنه و باعث گريه شون ميشه، به شدت کمتر از بقيه بچه ها شد
!

دوستان بچه هايي که زود به دنيا ميان رو ميگن "نارس" و اين بچه ها رو ميزارن توي دستگاه تا به رشد مطلوبي برسن و زنده بمونن. اما متاسفانه بيشتر اين بچه ها مي ميرند!


در آمريکا تحقيق جالبي شد، از مادران بچه هاي نارس خواستند که روزانه در کنار محفظه ي شيشه اي قرار بگيرند و از سوراخ هايي که در محفظه وجود داره سر و بدن بچه شون رو نوازش کنن.
نتيجه تحقيق نشون داد که مرگ و مير بچه هاي نارسي که توسط مادرشون نوازش ميشدن فوق العاده کمتر از بچه هاي نارسي بود که نوازش نمي شدند
!
چرا؟


چون اين بچه ها انرژي مثبت رو از طريق دست هاي مادرانشون دريافت مي کردن. و اين قضيه به صورت کاملا علمي اثبات شده که نوازش سر کودکان در رشد مغز اون ها شديدا تاثير مثبت دارد.


پس لطفا بچه ها و عزيزان تون رو نوازش کنيد

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:28 توسط رها|

با صدای زنگ به خودمی آیم از خاطرات دوررررررررررر سایه روشن ذهنم

صدای مادر راکه می شنوم دوباره ارام می شوم چه ارامشی میدهد به من طنین صدایش

انرژی میگیرم ومی دوم به دنبال کارهای عقب افتاده

همیشه با من بمان مادر

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 8:59 توسط رها|


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:34 توسط رها|

مامان جانم به مناسبت روز زن بهم یه تراول داد البته مامانم روز دخترهم بهم هدیه میده

منم با نداشتن پول جهت تهیه هدیه مناسب واسش یه کیف پول چرم گرفتم

صورتی جان هم که به علت دوری راه قبلا هددیشو داد و گفتم به همتون

اما به نظرم بالاترین هدیه دوست داشتن و سلامتیه

همین که همه شاد باشن صدالبته از هر هدیه ای دلپذیرتره

دوستای خوبم مجرداش امیدوارم هممون متاهل شیم تا اسال دیگه

(البته یه همسر خوب که بسیارم نایابه) 

 متاهلاش هم مامان شن طعم مادر بودنو بچشن

دلم امروز بیشتر برای کنار مامانم بودن تنگ شده

همه دوستام که حال مناسبی ندارن چه روحی چه جسمی امیدوارم تو این روز میلاد بهبودی پیدا کنن

قندک بانو جونم هم خدارو شکر بهتره

  

از نظر مردها وقتی:

به مردی احترام میزاری یعنی: بهش علاقه داری/ احترام نمیزاری یعنی بی شخصیت هستی و تربیت خانوادگی نداری !!!
... .
به سوال مردی پاسخ میدی یعنی داری پا میدی/ جوابش رو نمیدی یعنی امل و ندید بدید و دهاتی هستی !!!
.
لبخند میزنی یعنی جلفی/ نمیخندی یعنی بد اخلاقی و بیچاره اونی که قراره تو رو تحمل کنه !!!
.
وقتی حرف میزنی و معاشرت میکنی و از خودت دفاع میکنی یعنی هفت خطی / وقتی سکوت میکنی یعنی منزوی هستی و روابط عمومی خوبی نداری و شاید مشکل روانی داری !!!
.
وقتی گریه میکنی یعنی سست و ضعیفی یا داری اشک تمساح میریزی / گریه نمیکنی یعنی بی احساسی و زنانگی نداری و رفتارت مردونه هست !!!
.
وقتی دوست پسر داری یعنی خرابی هرچند این رو به روت نمیارن/ وقتی دوست پسر نداری دروغ میگی و داری جانماز آب میکشی !!!
.
وقتی قصد ازدواج داری یعنی میخوای یکی پیدا بشه آویزونش بشی و خودت رو بهش بندازی / وقتی قصد ازدواج نداری یعنی داری کلاس میزاری و از خداته که یکی بیاد تو رو بگیره !!!
.
وقتی مردی خیانت کنه همه براش دلسوزی میکنند و میگن: طرف براش کم گذاشت و رفت سراغ یکی بهتر و اون طرف حتی اگه همسرش هم باشه باید مردش رو ببخشه و خودش رو اصلاح کنه! اصلا مرد اگه تنوع طلب نباشه که مرد نیست! / وقتی زنی خیانت میکنه میگن: ای فاسد بی چشم و رو! و گذشتی در کار نیست و اگه همسرش نباشه اسید پاشی و اگه همسرش باشه سنگسار!!!
.
و......و.....و......!!!

و با تمام اینها من یک زنم ! میگم و میخندم و اشک میریزم و میجنگم و عشق میورزم !

و شما هم مرد باشيد! مردی که با تمام مردانگی  تنها یک روز نمیتونه زیر بار این فشارها و قضاوتهای بی ربط به جای یک زن زندگی کنه !
شما مرد باش!

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:20 توسط رها|

پنج شنبه عصر خوابیدم تاااااا ۶ مگه پیتر گذاشت بس که خوند منم خوابم سبککککککککککک برخلاف صورتی جان که خواب های طولانی و عمیق داره و تا ظهرم کسی نره سراغش خوابه

عصر رفتمحرم و واسه همه دعا کردم اول مریضا بعد بقیه وعاقبت بخیری هممون

شبش باز خوابیدممممممممم خرس شده بودم تا جمعه ساعت ده

خواهرم ظهر اومد پیشم منم از عصر همه لباسامو از چمدون دراوردم و ریختم توماشین شسته شه حس میکردم تو جابه جاییا کثیف شدن

شبش یه کوکو پونه با زرشک مشتی درستیدم

واسه امروز نهارم قورمه سبزی و اسه خ.واهرم گذاشتم

اقا صبح بیدارشدم بیام در باز نمیشه زندانی

قفلم کامپیوتریه نمیدونم چه مرگش شده بود

نردبون گذاشتم از ژنجره بالای در بپرم ترسیدم .....

تو ایفون نگاه کردم یه اقایی رد میشد خواهرم صداش زد کلیدوو انداختیم درو از اون ور باز کرد وکلیازش تشکرکردم گفت نه دخترررررم همسایه واسه همین روزاس

خو.لاصه مانجات پیدا کردیم

بدو بدو اومدم سرکارررررررررر وای که چقد دیر شده بود ساعت نه صبح

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:19 توسط رها|

بعدازگرفتن نتیجه ازمایش خالماینا عصر شنبه رفتن منم باشون تا پارک رفتم اونجا با سی سی قرارداشتم تا هشت ونیم پارک بودیم و از اینده حرف زدیم

بعدش اومدم با مترو برم یه بارون و رعدو تگرگی بودددددددددددسوار مترو شدم

ایستگاه خونم پیاده شدم تو دلمگفتم تواین بارون بی چتر تا برسم اب کشیده شدم

وقتی پیاده شدم خیابونا خشک خشک بود

دیروز از سرکار رفتم خونه سردردد شدید داشتم تصمیم داشتم نهار نپزم و بخابم اما یهو هوس کردم دمپختک با ترشی وتو سهس وت امادش کردم خوردم و رفتم خوااااااااااب خرسی

وقتی با صدای رعدوبرق بیدار شدم مثه خلا اول رفتم سمت پریز و برقارو خاموش کردم

پیتر مست میخوند

ساکت شد طفلی

دوبارهخوابیدم

تا ۷

بیدار شدم شوروع کردم به مرتب کردن خونه و ریختن لباس

ودوششش

بعدش ماکارونی درستیدم واسه نهار امروز

یکم صورتمو با روغن زیتونماساژ دادم و شد ۱۲ کمی با صورتی جانحرفیدم بحثش شده بود نگرانش بودم

بارون همچنان میبارید

موقع خواب یادد رضا افتادم چند وقتی بود خوابشو ندیدم

خوابای عجیبی میدیم خواب رضا وخوابی که همیشه میبینم یه پسر بچه که خیلی نگرانشم همه جا با خودم میبرمش حتی شدهمیکنمش تو کیفم همیشه وقتی خواب میبینم این پسر بچه باهامه خیلی در برابرش حس مسئولیت دارم همش نگرانشم همش دنبالشم نمیدونم کیه چیه استرس شدید میگیرم نفسم میگیره یهو میپرم

دقیقا مثه لحظاتی که خبر فوت رضارو دادن حالم بد میشه نفسم بند میاد میخام جیغ بزنم تو خواب اما صدام در نمیاد چه حس بدی حس خفگی

یهو پریدم دیدم صورتی جونم اس داده بیداری گفتم اره زد حالم بده زیر سرممم اقا دیگه مگهمن تونستم راحت باشم همش فکررر و خیال انگار یه روز خوش نیومده به ماصبح تااالان اس میدادم ج نمیداد میخاستم پاشم برم تهران ببینم این بچرو چی شده

که الان اس داد که خواب بوده اس دادم سکته دادیا

زندگی همین الانه که من توش هستم منو پیتر .روزهارو میگذرونیم به امید روزی که صورتیم بیاد به جمع ما

پیتر خیلی میخونه از صبح تا شب مشغوله چندتا پرنده از همسایگی پیدا شدن میان کنار پنجره پیتر جان هم معرکه میگیره بعدش یه صدای قناری از چندتا خونه اونورتر میاد پیتر خونرومیزاره روسرشششش

بههش طالبی میدم مست میشه دوروزه کتونشم ریختم که نگو همه میگن این طور قناری بخون کمه که از صبح تا شب بخونه بچم وقتی من خوابم فقط میخابه شبا بقیش میخونه واقعا احساس میکنم یه موجود زنده کنارمه دوسش دارم وقتی میبینه ساکتم هی یه صدایی در میاره که جلب توجه کنه منم براش تند تند بوس میفرستم میره رو ریپیت میخونه چه چه جالب اینه که قناریا دیگه یه خط میخونن یه مدل این چهار مدل میخونهه صداشم تیززززززززززززز

دارن اذان میگن خدایا تورا شاکرم برای همه چیزهای خوب وبدی که دارم حتی تنهایی هام دوری از خانوادم و دوری از صورتی فقط قول بده همه سالم باشن من راضیم

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:29 توسط رها|

نتیجه مغزو استخون پسرخالم منفی بود تشخیص بر یک عفونت ساده دادن چون هم خالم اینو داشت هم پسرش به سلامتی دارن راهی میشن برن شهرمون

چقدر دلم تنگه دارن اذان میگن تا کی باید مردباشم خدایاااااااااا

من زن بودن رو دوست دارم ظرلفتاشو دوست ندارم مرد باشم خدایا مددی کن...

دیروز رفتم خونه بعد نهار خوابیدم تا شش عصر بعدش رفتم تره بار

توت فرنگی کاهو خیار سیب طالبس و خربزه خریدم

اوردم جابه جا کردم شستم شد یازده

بعدش لنگامو روهم انداختم تو لیوانی که صورتی خریده چایی ریختم و فکر کردمممممممم

فکر کردم روز مادر نزدیکه و من الان دو ماهه حقوق نگرفتم و دستم در جیب مبارکه مامانمه پس فکر خرید هدیه منتفی شد

چقد بد...........

ابرارو زدم کنار فکرای خوب

رفتم سر یخچال توت فرنگیا یخ شدن خواستم اولیو بخورم یاد اولین ابمیوه ای که با صورتی خوردیم افتادم تجریش توت فرنگی واییی.......

پارسال اوایل اومدنم به اینجا همین موقع من صورتی توت فرنگی

وایییی....

حدودای دوازده رفتم خوابیدم حدودای یک با صدای رعد و برق بیدار شدم صدای پیتر هم می اومد انگار اونم ترسیده بود

اس دادم صورتی بیداری؟ هنوز ج نداده بود خوابم برد

خواب میدیم یکی پشت دره کلید میندازه بیاد تو بدو رفتم برقارو روشن کردم درو باز کردم کسی نبود<شجاعتوووووووووووو

دوباره خوابیدم بازم خوابای بد

صبح دلم نمیخاس بلند شم

زدم بیرون رفتم واسه مغازه مامانم شالو روسری خریدم

بعدشم اومدم سرکارررررررررر

الان حس خوبی دارم

دوستداشتن صورتی همه وجودم سرشار اوصورتیه

امروز مهمونا میرن باز من تنهامیشم

اما من از هیچی نمیتریم نه تاریکی نه تنهایی .<یاد الفی بخیر

با خودم فکر میکنم این نوعی از زندگیه همین قدر که اطرافیانم سالم باشن من راضیم خدایا شکرت

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:35 توسط رها|

اینقد ننوشتم که همه چی یادم رفته

شنبه پسرخالمو اوردن ازمایش با کم خونی شدید و طحال بزررررگ مشکوک به کانسر

ازمایشیاش جالب نبود بردن شهرمون پلاسما فریز بشه اینا میخاستن اینجا بمونه امادکتر گفت اینجا جا نیست امکانات شهر شما کافیه اماااااااااااااا

بعددوروز دستگاهها خراب شد

عصر پنج شنبه اوردنش اینجا منم روز قبلش رفته بودم خونه پیش مامانم

اینقد زنگ زدم بیمارستان اراد تهران شریعتی امام خمینی که یه  جا براش بگیریم نشد

عصر پنج شنبه بود ودکترم نبودچندتااز متخصصای شهرما زنگ زد به اینجا کلی دوست اشنا تا اقای دکتر متخصص زحمت کشیدن و درمانشونو تلفنی به یکی از دستیاراشون اعلام کردن

روبرانکارد تو اورژانس بود تا بالاخره یه اشنا پیدا شد اینو بردن اتاق ایزوله

فککنین رگ گردنش باز اون وقت تو سالن با همه نووع بیمارررررررررررر

از روز شنبه پلاسما فریز شد هر بار ۲۵۰ هزار تومن

بعد دوروز ال دی اچچ خونش پایین اومد و گفتن نیاز نیس پلاسما فریز شه فقط سونو گرفته شه که طحالش عادی باشه مرخصه تا جواب مغزو استخونش بیاد

بعدش خالم هم ازمایش خون داداز شانس بد اونم طحالش بزرگ و کم خونی شدید

دکترا تعجب کرده بودناین بیماری واگیر نیس چه طور؟؟

حالا امروز خالم نمونه مغزو استخون میده

خدا به ههممون رحم کنه

کار هیچ کس به بیمارستان نرسه ما این همه اشنا داشتیم این بود حال و روزمون

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:57 توسط رها|

این هفته در ازای پیش خونم تونستم یه چک بگیرم و نصفشم پول

عجب صابخونه هایی موقع گرفتن پول چه حالینموقع پس دادنش چه حالللللللللللین

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:3 توسط رها|


آخرين مطالب
» واما عشق
» جالب وخواندني
» مادر
» تب کنگو
» روز مادر
»
» من و پیتر
» تشخیص
» وای خدا
»

Design By : Pichak